تبليغاتX
خاکستر گل سرخ

خاکستر گل سرخ
بلند بلند فکر کردن های یه دختر معمولی


می نویسم ولی تو نخوان....


می نویسم که با تمام وجودم دوستت دارم ولی تو نخوان


می نویسم که اگر تو را نبینم به سکوتی سخت دچار میشوم و بغض تمام وجودم را میگیرد... ولی تو نخوان.


اگر نمی خوانی بفهم که دوستت دارم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 13:32 توسط فاطمه |


اندیشیدن به اینکه دیگر نمی خواهم به تو بیاندیشم همچنان اندیشیدن به توست پس بگذار بکوشم نیاندیشم که نمی خواهم به تو بیاندیشم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 13:30 توسط فاطمه |


و آن زمان که خدا تو را آفرید به فکر نا امیدی دل من بود 


                                        که با دیدن تو توان زندگی پیدا کرد    


 دوباره رنگ گرفت


 دوباره نفس کشید                               


 دوباره خندید                                                               


 و امروز به یاد آن لحظه دوباره گریه خواهد کرد... 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 13:29 توسط فاطمه |


یادم رفت
امشب به تو بگویم تو را دوست دارم
فردا به یادم بیاور
که به تو بگویم تمام زندگی ام هستی

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 15:46 توسط فاطمه |


امروز روز جالبتری بود. روزی که هیچ چیزی جز تکرار و تکرار نیست. خیلی وقته دلم برای یه فریاد از ته دل تنگ شده. ای کاش جایی بود برای تنها بودن وتنها داد زدن حتی تنها گریه کردن اخه در تنهایی نه دروغی هست نه خیانتی . نه توهمتی و نه هیچ چیز دیگری همه چیز خوب است.عادی تر از همیشه.با خودم عهد کرده بودم که دل ندهم و دل نربایم ، اما آسمان باز هم آبی شد ...!!!

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387 2:29 توسط فاطمه |


دوستت دارم بيشتر از معنای واقعی كلمه دوست داشتن!

دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داری!

دوستت دارم چون تو نيز مرا دوست می داری!

دوستت دارم همچو طلوع خورشيد در سحر گاه عشق!

دوستت دارم همچو تكه ابرهای سفيدی كه در اوج آسمان آبی در حال عبورند!

دوستت دارم چون تو رو ميخواهم و تو نيز مرا ميخواهی!

دوستت دارم از تمام وجودم ، با احساس پر از محبت و عشق!

دوستت دارم بيشتر از آنچه تصور می كنی!

دوستت دارم ، همچو رهايی پرنده از قفس و پرواز پر غرور او در اوج آسمان ها ،

همچو امواج دريا كه آرام به كنار ساحل می آيند و آرام نيز به دريا
 
می روند، همچو غنچه ای كه آرام آرام باز می شود و گل می شود ،
 
همچو اواخر زمستان كه شكوفه های بهاری باز می شوند !

دوستت دارم همچو چشمه ای در دل كوه كه آرام جاری می شود بر روی زمين و

تبديل به آبشاری می شود كه از دل كوه سرازير می شود!

دوستت دارم همچو مهتابی كه شبهای تيره و تار را با حضورش پر از روشنايی ميكند!

دوستت دارم همچو باران ! بارانی كه تن تشنه دنيا را جان ميدهد و می شويد !

دوستت دارم چون چشمانت اين حقيقت قلبم را باور دارد !

دوستت دارم ، چون تو آخرين اميد زندگی منی ، و لياقت اين دوست داشتن را داری!

دوستت دارم تا حدی كه قلبم و احساسم ظرفيت اين ابراز
 
دوست داشتن را نسبت به تو داشته باشند!

دوستت دارم ، چون با باوری عميق در قلب من نشستی
 
و مرا هدف و اميد زندگی خود قرار دادی!

دوستت دارم چون از زندگی ودنيا گذشته ای تا با من بمانی !

دوستت دارم چون نگذاشتی حتی يك قطره اشك از چشمانم سرازير شود!

دوستت دارم چون كه ياری ام ميكنی تا از اين سيلاب زندگی به راحتی عبور كنم و

خودم را در دشت آرزوهايم همراه با تو ببينم!

دوستت دارم فراتر از باور يك رويا و فراتر از باور يك حقيقت!

دوستت دارم ، چون با اطمينان و اعتماد كليد قلب سرخ و پر از عشقت را به من دادی!

دوستت دارم چون كه با احساس پر از صداقت قلم سردم را بر روی كاغذ زندگی

ميكشم و اين شعر و ترانه ها را برايت می سرايم!

مجنونم از مجنون عاقل تر ، و ديوانه ام از فرهاد عاشق تر!

نگاه به قلب كوچك و پر از درد من نكن كه همين قلب

يك دنيا عشق و محبت در آن نهفته است!

نگاه به چشمهای آرام و خسته من نكن ، اين چشم يك دنيا اشك در آن است!

نگاه به چهره پريشان من نكن ، اين چهره عاشق چهره تو می باشد!

دوستت دارم چون كه تو اولين و آخرين معشوق من می باشی!

دوستت دارم چون زمانی كه دفتر عشق را می گشايی و ميخوانی با خواندن نوشته

هايم اشك از چشمانت سرازير می شود !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 16:40 توسط فاطمه |


میدونم که قلبت بزرگتر از اینهاست عزیز دلم. میدونم که دوست داشتن تو سخت‌تر از یه دیالوگ بی مغزه که بخوام بگم. میـــــــدونم روزهایی هست که بی نهایت تلخم و تحملم سخت میشه. میدونم که همیشه هستی و به فکری حتی بیشتر از من که باید به فکرت باشم... میدونم که خیلی وقتا می‌رنجونمت... ولی با همه‌ی اینا 

دلـــــــــم میــــــــــــخواد فقط بدونی که چـــــــــــــطوری دوســــــــــــت دارم!!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 15:6 توسط فاطمه |


همیشه از کسی که منو محدود می کرد و دست و پامو می بست بیزار بودم.از ازدواج می ترسم چون فکر می کنم آزادی هام محدود می شن.ولی حالا با تمام وجود دلم می خواد دستو پای آزادی تویی مثه خودمو ببندم.

می بینی چقدر خودخواهم؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386 15:59 توسط فاطمه |


سکوت را می پذیرم اگر بدانم روزی با تو سخن خواهم گفت

تیره بختی را می پذیرم اگر بدانم روزی چشمان تو را خواهم سرود

مرگ را می پذیرم اگر بدانم روزی تو خواهی فهمید .... که دوست دارم .

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 15:40 توسط فاطمه |


تو اونجایی و من اینجا تنها نشستم این  اگه اسمش ظلم نیست پس چیه؟؟؟هاااااااااا؟؟؟؟؟؟دیگه برام

مهم نیست ظالم کیه ولی میدونم

که کم طاقت تر از اون شدم که تحمل ظلم برام قابل پذیرش باشه...عزیزترین من این روزا خیلی سخت

میگذره...

هرچی بیشتر سخت میگذره من بیشتر دوست دارم .

قسمت شیرین ماجرام فقط همینه...همین و بس

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386 20:47 توسط فاطمه |


مردی خدمت امام حسین علیه السلام رسید، و عرض کردکه شخص ‍ گنه کاری هستم و نمی توانم خود را از معصیت نگهدارم ، لذا نیازمند نصایح آن حضرت می باشم . امام علیه السلام فرمودند:
پنج کار را انجام بده ، بعد هرگناهی می خواهی بکن !
اول : روزی خدا را نخور، هر گناهی مایلی بکن !
دوم : از ولایت خدا خارج شو، هر گناهی می خواهی بکن !
سوم : جایی را پیدا کن که خدا تو رانبیند، سپس هر گناهی می خواهی بکن !
چهارم : وقتی ملک الموت برای قبض روح تو آمداگر توانستی او را از خودت دور کن و بعد هر گناهی می خواهی بکن !
پنجم : وقتیمالک دوزخ تو را داخل جهنم کرد، اگر امکان داشت داخل نشو و آن گاه هر گناهی مایلی انجام بده

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 19:11 توسط فاطمه |


صبوری می کنم بخاطر با تو بودن. می خوام بخاطر با تو بودن لحظه هامو تحمل کنم.فاطمه تا حالا اینقدر تحمل نکرده غصه ها رو ولی داره یاد می گیره که چه جوری باید بخاطر عشق موند و موند....
امروز دلم یه جورایی داره بی تابی می کنه،البته زیاد اتفاق جدیدی نیست،ولی انگار
یه ذره داغون تر از روزای قبله.چقدر دردآوره آدم وقتی که دلش می خواد فقط کنار یه نفر باشه
همه پیشش باشن به جز اون نفرآخه چقدر
چشمام رو خیره نگه دارم به ساعت؟که 48 ساعت بگذره و من شاید بتونم دو باره ببینمت.

وااااااااااااااااااااااای...

درد دل زیاده اما دلم هیچکس رو نداره،که حتی واسه یه لحظه، دست روی دلش بذاره....
یه نفر رو دارم ولی هیچوقت لحظه هایی که بیشتر از همیشه بهش نیاز دارم نمی تونم باهاش صحبت کنم
چون ،نمی دونم چرااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگه امشب بتونم باهات صحبت کنم شاید آرومتر بتونم بخوابم،با آرامش بیشتر،نازنینم،عزیزترینم،دوستت دارم تا همیشه.....

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386 15:37 توسط فاطمه |


مگر نه اينكه خدا
ترا قسمت من كرد
مي خواهم براي تو
خودم را قسمت كنم
تكه تكه
ذره ذره
تا بيشتر نگاهت كنم
و بيشتر نگاهم كني
و بيشتر كه دلت تنگ شد
سهم خودت را ببري
مي خواهم آنقدر
خودم را قسمت كنم
تا همه بگويند
"خدا" من را قسمت تو كرد

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386 0:19 توسط فاطمه |


دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....    رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ... و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 17:45 توسط فاطمه |



بگو قلبمو مثل یه بچه ماهی نمی گیری توی دستات
بگو قلبمو نمی ندازی روی زمین

بگو دیگه

 

اگه روزی احساس کردی ميخوای گريه کنی
منو صدا کن
به تو قول نميدم که تو رو بخندونم
اما ميتونم باهات گريه کنم
اگر روزی خستگی تو رو وادار به گريز کرد
نترس که منو صدا کنی
قول نميدم که ازت نخوام اين کارو نکنی
اما ميتونم با تو راهی بشم
اگه روزی حوصله گوش کردن به حرف کسی رو نداشتی
منو صدا کن قول ميدم خيلی ساکت باشم
اما.....
اما اگه يه روز با من تماس گرفتی و جوابی نيومد
زود بيا که منو ببينی
شايد به تو محتاج باشم
تنها به تو

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386 14:6 توسط فاطمه |


بین کسی که عاشق شده است و کسی که تنها شخصی را دوست دارد تفاوت هایی است نکات زیر به شما کمک میکند تا این تفاوت را درک کنید:
*هنگام دیدن کسی که عاشق او هستید تپش قلب شما زیاد شده و هیجان زده خواهید شد،اما هنگامی که کسی را می بینید که او را دوست دارید احساس سرور و خوشی می کنید.
* هنگامی که عاشق هستید زمستان در نظر شما بهار است ولیکن هنگامی که کسی را دوست دارید زمستان فقط زمستانی زیباست.
*وقتی به کسی که عاشقش هستید نگاه می کنید خجالت می کشید ولیکن هنگامی که به کسی که دوستش دارید می نگرید لبخند خواهید زد.
*وقتی که در کنار معشوقه ی خود هستید نمی توانید هر آنچه را در ذهن دارید بیان کنید اما در مورد کسی که دوستش دارید شما توانایی آن را دارید.
*در مواجه شدن با کسی که عاشقش هستید خجالت می کشید و یا حتی دست و پای خود را گم می کنید اما در مورد کسی که دوستش دارید راحت تر بوده و توانایی ابراز وجود خواهید داشت.
*شما نمی توانید به چشمان کسی که عاشقش هستید مستقیم و طولانی نگاه کنید اما می توانید در حالی که لبخند بر لب دارید مدت ها به چشمان فردی که دوستش دارید نگاه کنید.
*وقتی که معشوقه ی شما گریه می کند شما نیز گریه خواهید کرد اما در مورد کسی که دوستش دارید سعی در آرام کردن او می کنید.
*احساس عاشق بودن و درک آن از طریق نگاه کردن است اما در درک دوست داشتن بیشتر از طریق شنوایی است" از طریق ابراز علاقه به صورت کلامی"
*شما می توانید یک رابطه ی دوستی را پایان دهید اما هرگز نمی توانید چشمان خود را بر احساس عاشق بودن ببندید چرا اگر که این کار را بکنید عشق همچون قطره ای در قلب شما و برای همیشه باقی خواهد ماند.
مطالب بالا اگرچه تا حدود زیادی درست هستند اما به خاطر داشته باشید که مطلق نیستند و اصولا انسانها و احساسات آنها پیچیده تر از این گونه تحلیل ها هستند.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 17:43 توسط فاطمه |


گهگاهی باز هم نوایی اسم زیبایت را برایم تداعی می کند......و آن وقت است که قطرات اشک همچون باران پاییزی رها می شوند.......تا ببارند...
......هنوز هم می نویسم برایت...... نمیدانم بی تو چه کنم....
نجوا کنان از خود می پرسم ...بدون اون میتونی زندگی کنی؟؟
 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 17:40 توسط فاطمه |


Sahar

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 17:27 توسط فاطمه |


  معشوق یعنی کسی که هم دوسش داری و هم دوست داره                                         

  یعنی کسی که همیشه با تو هم احساسه

                                       در لبخند و اشک تو شریکه

 معشوق  یعنی کسی که با نگاهش با حرفش و با سکوتش به تو احساسای قشنگ دنیا رو هدیه میده 

معشوق یعنی کسی که تو رو دوست داره نه به این خاطر که فلان روز فلان محبت بهش کردی

                                نه به این خاطر که خوبی و بهش خوبی کردی 

              فقط به این خاطر که.....

                                          دوستت داره بدون هیچ دلیلی

                                     شاید دلیلش در دایره ی لغات جا نمیشه

                                      و شاید اصلا دلیلی وجود نداشته باشه

کاش بشه تو این غبار روزگار و از پشت نقابای رنگارنگ یه دوست واقعی رو پیدا کرد.

معشوقی که وقتی با برق نگاهش با تو حرف میزنه و آرامش تمام وجودتو در بر میگیره.

             معشوقی  که خیلی وقتا دلت می خواد بهش بگی که چقدر دوسش داری

                                           ولی چون فکر می کنی هیچ کلمه

                    و هیچ جمله ای نمی تونه اون احساسو وصف کنه و بهش بگه

                                              از گفتنش پشیمون میشه.....

معشوقی که کنارش ثانیه ها با انرژی خاصی جاشونو به ساعت ها میدن و وقتی نیست انگار اصلا

حرکت نمی کنن

                          معشوقی که داری وقتی با ماه آسمونیت حرف میزنی

                             همون ماهی که همیشه از آرزوهات براش می گی.....

           بهش میگی که کاش الان کنارت بود و در تماشای ماه و آسمون شریکت میشد

                        معشوقی  که به خاطر وجودش زندگی کردن رو دوست داری

                                               دوستی که.....

                     و در آخر.....

                 به امید آنکه روزی رسد که همه ی دوستی ها تا آخر ادامه داشته باشه.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 22:49 توسط فاطمه |


                                                  

                                                                            

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 16:17 توسط فاطمه |


اگر تو نبودی عشق به چکار می آمد و بهشت را شب و روز برای که می آراستند ؟

اگر تو نبودی هیچ کلمه ای به دنیا نمی آمد و شاعران لب به سخن نمی گشودند.

اگر تو نبودی دلها در پستوی فراموشی و در شبستان خاموشی می پوسیدند .

اگر تو نبودی من همچنان در کوچه های بی مهتاب ازل محصور می مانم و قدم بر زمین نمی گذاشتم .

اگر چشم های تو نبود ، اگر دست های تو نبود ، اگر آواز نرم تو نبود اگر لبخند تو نبود ، بند بند تنم از هم

می گست و یک قطره شبنم هم روی گلبرگ هایم نمی نشست .

تـو بـودی با ابـر ها و رنـگین کمان  برایم جـامه دوخـتی و رویـاهایم را در آغـوش گرم خود جای دادی .تو 

بودی تک تک سلول هایم را به عطری که از بال و پر جبرائیل می چکید ، آغـشی و بـرای استخوانهایم

کـوچکم لالایی خواندی. توبودی که دست مرا در دست فرشتگان گذاشتی و به آنها گفتی که حتی یک

لحظه از من جدا نشوند.

اگر تو نبودی ، اگر تو نمی دیدم ، این چشم ها به چکار می آمد ؟

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386 23:12 توسط فاطمه |


    تا حالا عاشق شدی...                          

 

تا حالا این حس رو تجربه کردی...

دیدی که چه حس قشنگیه...

تا حالا دلت خواسته که همیشه و همه جا در کنار یکی باشی...

تا حالا دلت خواسته به کسی بگی دوستت دارم...

تا حالا دلت خواسته خودت رو برای کسی فدا کنی...

تا حالا شبها ٬ وقتی همه خوابن ٬ تو خلوت خودت ٬ به خاطر وجود کسی گریه کردی...

تا حالا خدا را به خاطر خلقت کسی ستایش کردی...

آره!! ؟؟؟

به این میگن عشق...!!!

حس قشنگیه!  نه؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 18:40 توسط فاطمه |


وقتي عاشق باشي احساس مي كني تمام وجودت مال طرف مقابلتِ

،احساس مي كني وقتي دستاش به دستت مي خوره تو ديگه تو اين دنيا نيستي

،وقتي باهاشي پاهات به اسفالت زمين نمي خوره بلكه تو با اون رو ابرايي زير پات فرش

ابريشمي از ابراست تو اونو مي پرستي ،دلیلی واسه دعوا و جدايي نمي بيني و

هرگز بهش فكر نمي كني چون اون ادم امكان نداره ازت جدا بشه اخه اون فرق داره با بقيه .اون

ادمي تو راه زندگيت نيست اون در كنار زندگيت نيست ، اون تمام زندگيته.

نفستون بوي عشق مي ده . واسه تو نفس كشيدن بدون اون امكان نداره

دوست داري صداشو هميشه بشنوي،بوي عطرش ديونت مي كنه مثل ادماي مست كه هيچ چيز

برات مهم نيست فقط اونو مي بيني ،شب تو خوابته البته اگه بتوني بخوابي چون همش دوست

داري بيدار باشي و حتي 1 ثانيه هم ازش جدا نشي .

مي دوني ، مهم اينكه داشته باشيش بدوني فقط مال تو هست و به هيچ احدي تعلق نداره و تو هم

فقط مال اوني و مال هيچ كس نيستي !!

نفساتون براي هم ِ وقتي همديگر رو مي بوسيد گرمي و طعم عشقو احساس مي كنيد .

عشق 1 لحظه نيست

عشق 1 آن نيست

عشق 1 ماه و 1 سال نيست

عشق زندگيته

عشق تو همه ي عمرت باهاته

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386 19:17 توسط فاطمه |


تنها تو را میخواهم بدون تو این زندگی را نمیخواهم ،
بعد از تو عاشقی را بی معنا می دانم!
گفته بودم که تو اولین و آخرینی ،
ای سرآغازم من پایان را نمیخواهم!
می دانی که چقدر دوستت دارم؟
بدان و باور داشته باش که یک دنیا دوستت دارم!
این حرفهایم شعار نیست ، دل می گوید و من نیز حرف دلم را مینویسم!
بدون تو این دنیا را نمیخواهم ای دنیای من!
حالا که آمدی و مرا عاشق خودت کردی ، رهایم نکن

باشه؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 12:3 توسط فاطمه |


هوا بارونیه ، دخترکی پای پیاده ، بدون چتر، زیر بارون ، با ۴ تا نون ، ۲ تا شیشه شیر

بر میگرده خونه . اسمش نرگسه ، این نرگس کوچولوی ما غمگینه ... بغض گلوشو

 گرفته ... از بارون بدش میاد ...دلش واسه باباش تنگ شده . باید واسه فردا

انشاء بنویسه ... معلمشون دو تا موضوع رو انتخاب کرده که باید یکیشو انتخاب کنن :

 ۱- باران ۲- پدر

تا میرسه خونه غروب میشه ، دفتر انشاشو برمیداره میشینه لب پنجره ، یه قطره بارون

می چکه رو پیشونیش . . . یهو یاد اون شبی میافته که داشت بارون می بارید

سقف خونه چکه می کرد . . . پدرش میره بالا پشت بوم تا شیار سقفو بگیره

اما پاش لیز میخوره میافته پایین ......... اون زمان نرگس ما ۸ ساله بود ....... ۲ سالی

میشه که باباشو ندیده ........ بغضش میشکنه ، اشکاش میریزه روی گونه هاش

با دستهای کوچولو و لرزونش شروع می کنه به نوشتن ... باران ... پدر .............. !

باز باران بی ترانه
باز باران با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها
می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم
باز ماتم 
 

من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی دانم ، نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست

 نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست
نمی فهمم

 کجای اشک یک بابا
که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه باران
به روی همسرو پروانه های مرده اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد
نمی دانم

 نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست
نمی فهمم

 
یاد آرم روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران ، از برای نان

 مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد
فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود
نمی دانم
کجــــای این لجـــــن زیباست

 بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست
و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست

 و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب می داند
که این عدل زمینی ، عدل کم دارد

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 11:21 توسط فاطمه |


تا وقتي كه نفس در سينه دارم دوستت دارم و بدون كه بودن من بدون ياد تو يعني مرگ مرگي كه مي تونه از نبود تو سرچشمه بگيرد

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 11:13 توسط فاطمه |


می خواهم از تو بنویسم برای تو که در تمام لحظاتم وجود داری. خنده هایم برای توست. با تو بودن مرا شاد می کند وبی تو بودن مرا گریان. تو با من هستی در حالی که در کنارم نیستی. تو با منی چون در قلب منی قلبم را با دنیا عوض نمی کنم چون تو در آنی و من تنها تو را دوست دارم که سبزی مانند بهار استواری مانند کوه لطیفی مانند گل و روانی همچون دریا

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 17:57 توسط فاطمه |


تا حالا براتون پیش اومده که از همه جا به اندازه ی کافی بد اورده باشین و حسابی نا امید شده باشین فقط یه دلخوشی براتون مونده باشه و ... اما ... تو همین وضعیت ، این بد بیاری ، لطف آخرشو بکنه و همین دلخوشیتونم ازتون بگیره؟ آره شده؟ خوب تو این شرایط چیکار کردین؟ حتما نشستین یه گوشه و به حال خودتون گریه کردین!(قابل توجه بعضی ها) ولی چند روز یا چند هفته یا چند ماه بعد در عین ناباوری می بینید که ای دل غافل!... نگو اینا همش یه حکمتی داشته... چون همین بد بختی تون  وسیله ای میشه واسه روبراه شدن همه ی کارها و اوضاع و احوالتون! خیلی عجیبه نه؟ در واقع این لطف و عظمت خدا رو می رسونه که حتی تو بدترین شرایط هم هوای بنده شو داره کاری می کنه تا از میون تموم بد بختی ها بتونه خودشو در بیاره...

حالا یه داستان کوتاه براتون می نویسم تا این چیزی که گفتم بیشتر براتون جا بیفته :

l3ala.blogfa.com

تنها باز مانده ی یکی از کشتی های شکسته ، به جزیره کوچک خالی از سکنه ای افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد. اما هر چه روز ها افق را در جستجوی یاری رسانی از نظر می گذراند ، کسی نمی آمد. سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد که از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیانبار محافظت کند و دارایی های اندکش را در آن نگه دارد.

روزی برای جستجوی غذا بیرون رفته بود وبه هنگام بر گشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به سوی آسمان می رود. به نظر او بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه فریاد زد : خدایا تو چطور راضی شدی که با من چنین کاری بکنی؟

صبح روز بعد ، با بوق یک کشتی که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.کشتی آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته ، از نجات دهندگانش پرسید : شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟ آنها جواب دادند : ما متوجه علایمی شدیم که با دود می دادی.

آری ، وقتی که اوضاع خراب می شود ، نا امید شدن آسان ترین راه است ولی ما نباید دلمان را ببازیم چون حتی در میان درد و رنج ، دست خدا در کنار زندگی مان است.

پس به یاد داشته باش : بار دیگر اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد ، ممکن است دود های بر خاسته از آن علایمی باشد که عظمت و بزرگی خدا را به کمک می خواند.

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 12:5 توسط فاطمه |


بار خدایا ، مهیمنا ، یا روح القدس ، من انسانم ، به آن گونه ای که تو آفریدی. با همان نقص ها و کمبود ها من انسانم. نمیتوانم مثل فرشتگانت پاک و آسمانی باشم. گاهی فریب می خورم ، گاهی فریب می دهم. گاهی به جبر زمان رنگ عوض میکنم. گاهی ناشکر می شوم. گاهی خودخواهی وجودم را فرا می گیرد. گاهی از تو دور می شوم و اهریمن گونه رفتار میکنم. گاهی دروغ می گویم. ریا می کنم. گاهی...

اما همیشه ، همیشه ، همیشه پشیمان می شوم و به سوی تو باز می گردم. چون آغوش تو همیشه باز است. آغوشی امن تر از هر آنچه که به ذهنم می رسد. تو ستار العیوبی ، تو رحیمی ، تو غفوری و تو رحمانی!

خداوندا ، به سوی تو می آیم. روحم را آماده ی پذیرش صدای روحانی تو میکنم. تو را می پرستم و می دانم که همیشه با منی. حتی وقتی در مغاک تاریک روحم اسیر شیطان و شیطان صفتان شده ام!

بار خدایا ، نمیدانم کیستی و کجایی؟ بی خردان بسیاری در آسمان ها به دنبال تو می گردند و ابلهان زیادی در زمین تو را جستجو می کنند ، در حالی که تو در قلب انسان ها جای داری. خداوندا تو را به همه ی عزیزانت قسم ، از آدم تا محمد ، از ابراهیم تا نوح و ... خداوندا تو را به علی (ع) سوگند ، خودت نگاهدار روح من باش و مگذار که بیش از این سیاه کار شوم ...!

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 13:22 توسط فاطمه |


 من بودم و تو كه كوير بودي و آسمان كه آبي بود . من بودم و تو كه هزاران سال خاك و غبار بر سيمايت نشسته بود و هيچ تند بادي آنرا نمي ربود . آسمان شب ، «توهم»نگاه مرا به سختي تحمل ميكرد كه احساس غريبي در دلم گفت : « سلام » .

    حس كردم عطر باران وجود كوير را تسخير كرد . حس كردم لحظه ، آبستن اتفاقي نمناك است حس كردم بوي زندگي در تن خشكيده گياه كويري جاري خواهد شد . حس كردم كه ....

     كه ناگاه صدايي تمام افكار كويريم را خشكاند وتمام احساسم را ويران كرد . صدايي كه سطح كوير را لرزاند . صدا صداي نزول صاعقه بود كه تا انتهاي دل كوير مي رفت و برمي گشت . ضربان نگاه تبدار من گوشه گوشه آسمان را به تندي قدم زد در جستجوي قطره هاي باران اما دريغ . نزول صاعقه ، تماميت كوير را تسخير كرده بود اما تكه ابري حتي در تيرگي آسمان پنهان نبود .  تن خشكيده كوير زير و رو ميشد در ازدهام يورش شلاق صاعقه اما نگاه تشنه كويربه « نمي » دعوت     نمي شد . خاك بود و غبار كه بر دل آسمان تيره دلم مي نشست از وسعت صداي بي امان شلاغ آسمان .

    به چشمان خودم نگاه كردم كه شايد ته مانده لحظه هاي سبز كودكيم مرا از اين توحش طبيعت جدا كند ,اما فقط خاك بود و غبار. در اوج نااميدي حس كردم قطره اي بر گونه ام چكيد . طعم قطره و سوزش چشمهايم مرا به ياد اشكهايم انداخت . به ياد ستاره هاي غمگين آسمان كه يك بار ديگر به وسعت خشكيده كوير بشارت ميداد كه هنوز من و آسمان كوير كه بلند بود و به امتداد شب وسعت داشت حضور داشتيم .

    فردا كه صبح شده بود ، سطح كوير از همت چشمان من و ستارگان آسمان ، پر شده بود از بلور درخشان شوره هاي اشك . و باز من بودم و تو كه كوير بودي و آسمان كه آبي بود .

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 13:34 توسط فاطمه |